تبليغاتX
لبخندخدا
 نجات خودمون
بسم الله الرحمن الرحیم

شاید بدون مقدمه اغاز کردن مطلب از لحاظ ادبیاتی جالب نباشه اما از بس قضیه برام بغض رنجه که نمیتونم با اب و تاب شروع کنم میرم سر اصل قضیه از اسلام چه برایمان مانده جوانان ما با اسلام چه کرده اند بهتره خودمونو به کوچه علی چپ نزنیم با هم دیگه رو راست باشیم هیچی از اسلام حالیمون نی تا بحثی هم پیش میاد میگن ول کن بابا دنیا دو روزه خوب ما هم میگیم دو روزه بعد از دو روز چه نمیدونم روانه کجا هستیم بی بند وباری تو جامعه بیداد میکنه تو رو خدا یه جا ترمزو بکشید کمی فکر کنید این راه فرهنگ دار شدن نیست راه تون نه خدا درش است و نه قران و نه انسانیت بخیالتون خیلی زرنگ بازی میخواد دختر بازی رو میگم یا با تو هم خانمی پسر تور کردنو میگم نه جونم تو این کار وقتی که ادمی به درجه حیوانیت نزول کرد دیگه بهتره از همون جکو جونورها بیاموزد انچه فکر میکند زرنگ بازیه دوستانم میدونم همیشه در توبه بازه بیایم بر گردیم قبل از اینکه دیر شه از همین حال شروع میکنیم بهترین راه حلتونو برام تو قسمت نظرات بنویسد تا از بین بهترینها به عنوان راه حل این معضل مقاله ای تهیه کنیم شاید با این کار بتونیم جلوی نابود شدن خودمونو بگیریم

|+| نوشته شده توسط ربيع در شنبه 16 اردیبهشت1391  |
 ثالم لفت بهشت
سی سال نداشتم زمانی که همسرم اولین فرزنم را زائید هنوز آن شب را به یاد دارم

تا آخر آن شب همراه با دوستانم در یکی از مجالس ماندم شب را با حرفهای چرند می گذراندیم

بلکه با غیبت و عیب جویی و در اغلب اوقات من خنداندن اونها رو به عهده می گرفتم

و غیبت کردن مردم و آنها می خندیدند یادم میآید آن شب خیلی اونها رو خندوندم

استعداد فوق العاده ای در تقلید اشخاص داشتم  می تونستم صدایم را عوض کنم

تا اینکه مانند صدای کسی که او را مسخره می کردم می شد

بله همچنان از این و آن مسخره می کردم کسی از من در امان نبود حتی دوستانم

حتی بعضی از مردم از من دور می شدند تا از زبانم رهایی یابند

یادمه اون شب از یک نابینا تمسخر کردم . اون رو در بازار دیدم و بدتر از آن  پاهایم رو جلوش گذاشتم او افتاد

افتاد در حالی که سرش اینور و آنور  میچرخاند و نمیدانست چی بگه و شروع کردم به خندیدن در بازار

مثل همیشه دیر به خانه اومدم همسرم رو یافتم در حالیکه منتظرم بود

در حالت اسفناکی قرار گرفته بود با صدای لرزان و خسته گفت :

راشد کجا بودی ؟ با تمسخر گفتم : تو مریخ .. پیش دوستام البته خستگیش آشکار بود

در حالیکه  درد می کشید گفت : راشد ..... من خیلی خسته ام

ظاهرا وقت زایمانم نزدیک شده اشک خاموشی بر گونه هایش افتاد

احساس کردم که از زنم را مورد غفلت قرار دادم

باید بیشتر به اون اهمیت می دادم و شب بیداری با دوستان را کم می کردم

خصوصا اون در ماه نهم بود سریع او را به بیمارستان منتقل کردم

وارد اتاق زایمان شد  او ساعات طولانی رنج می برد من بیصبرانه منتظر ولادتش بودم

تولدش سخت شد خیلی منتظر ماندم تا اینکه خسته شدم

به خانه رفتم و شماره ام رو نزد اونا گذاشتم تا باهام تماس بگیرند بعد از یک ساعت

با من تماس گرفتند تا خبر آمدن فرزندم سالم را به من بدهند

فورا به بیمارستان رفتم تا اینکه مرا دیدند که جویای اتاق خانمم بودم

از من خواستند که دکتر ناظر بر تولد پسرم را ببینم فریاد زدم : کدام دکتر

مهم اینه که فرزندم سالم رو ببینم گفتند اول به دکتر مراجعه کن

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ربيع در پنجشنبه 11 اسفند1390  |
 نشانه ايمان

عن أنس بن مالك رضي الله عنه خادم رسول الله صلى الله عليه

وسلم

قال : ( لايؤمن أحدكم حتى يحب لأخيه

 ما يحب لنفسه ) ، رواه البخاري و مسلم .



‍‍أنس خداي از او خشنود باد از پيامبر كه درود خدا بر او باد. روايت كرده است كه

فرموده:ايمان كسي از شما كامل نمي شود مگر اينكه هر آنچه را براي خود

  دوست دارد براي برادرش دوست داشته باشد.

شرح: نشانه مومن حقيقي آن است كه فرد خود را عضوي از جامعه

به حساب آورد خود رادر سود و زيان جامعه سهيم بداند. هرگاه فرد

 داراي چنين احساسي شد ديگران را نيز مانندخود مي داند. هر آنچه را كه

 براي خود بخواهد براي آنان نيز مي خواهد. دوست دارد عالم .

ثروتمند. با اخلاق. صالح. شرافتمند. محترم. سالم . با ايمان و ... باشد.

و داراي همسر وفرزندان شايسته . دوستان. ياران . خويشاوندان

 مخلص خانه و باغ مجلل و ماشين و مقام باشدپس بايد براي برادر ديني اش .

نيز اينها را بخواهد. اما اگر چيزي را براي خود بخواهد و براي ديگران نخواهد

يا نسبت به ديگران حسد ورزد و يا كينه توز باشد منافي ايمان و رسوباتي از

كفر است كه در قلب او مانده است. و نيز بايد همه اوصافي مانند: فقر

ذلت خواري انحطاط شكست نقص و امورات ناپسند

كه بر خود نمي پسندد بر ديگران نيز روا نبيند.

|+| نوشته شده توسط ربيع در سه شنبه 5 مهر1390  |
 آیا ما مسلمان خوبی هستیم ؟
آیا ما مسلمان خوبی هستیم ؟
رو كرد به ما و با آوای ملكوتی وحی فرمود: یا ایها الذین آمنوا!
دستپاچه گفتیم: بله!
فرمود: آمِنوا.
چشم‌های زمینی‌مان گرد شد: ما كه ایمان داریم!
فرمود: و لما یدخل الایمان فی قلوبكم.1
گفتیم: دل‌های ما؟! لبریز از عشق و ایمان است! نمازهایمان را كه دیده‌ای؟!
فرمود: هما‌ن‌ها كه وقتی می‌خوانید، گویی صدها خدا دارید؟ همان‌ها كه جز لفظی و خم و راست شدنی، چیزی از آن نمی‌دانید و بهره‌ای برای جان‌هایتان برنمی‌گیرید؟
جا خوردیم. گفتیم: انفاق‌هایمان. آنها را كه خوب انجام می‌دهیم؟!
فرمود: لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون.2
گفتیم: از «مما تحبون» هم می‌دهیم!
فرمود: «ثم لا یتبعون ما انفقوا منا و لا اذی»؛3 این شرط را فراموش می‌كنید.
گفتیم: به پدر و مادرمان اما می‌رسیم.
فرمود: كار به این سادگی نیست. گفته بودم «و لا تقل لهما اف»!4
گفتیم: عبادت می‌كنیم. قرآن می‌خوانیم. ذكر می‌گوییم. ما مسلمان‌های خوبی هستیم!
فرمود: لا تمنوا علی اسلامكم؛ بل الله یمن علیكم أن هداكم للایمان.5
كم آورده بودیم؛ حسابی! سرخ شده بودیم! درست مثل شاگردی كه تكلیفش را سر هم بندی كرده باشد و حالا پای تخته به تحمل نگاه عتاب‌آمیز معلم ایستاده باشد!
كم آورده بودیم؛ حسابی! درست مثل پرنده‌ای كه در رؤیای یك پرواز بلند بر اوج آسمان غرق باشد و ناگهان خود را ببیند كه از آشیانه‌اش فقط یك شاخه بالاتر پریده است!
كم‌ آورده بودیم؛ حسابی! اما او مهربان بود؛ مثل همیشه! و آن قدر مهربانی‌اش دیدنی و چشیدنی بود كه لمس می‌شد. با تمام حواس. خون می‌شد در رگ‌هایمان و جریان پیدا می‌كرد. هوا می‌شد در ریه‌هایمان و جانمان را تازه می‌كرد. از تمام ذرات هستی فواران می‌زد و فضاها را زیبا... نه! معطر... نه! نورانی... نه! نمی‌دانم چه! اما كاری می‌كرد با جهان كه گفتنی نیست. از تمام زیبایی‌ها و عطرها و نورها، زیباتر و معطرتر و نورانی‌تر بود. انگار معنی این كلمه‌ها بود به تمام.
مثل معلمی كه به شاگرد سر به هوایش فرصت جبران بدهد... نه! مثل خدایی كه دنبال بهانه باشد تا كوتاهی‌های بنده مغرورش را ببخشد، اجازه داد تا برویم، بنشینیم و در خلوت خود فكر كنیم.
دلمان را كه هدیه او بود و عقلمان را كه هدیه او بود و قرآنش را كه هدیه او بود، برداشتیم و در خلوتمان روی تاقچه روبه رویی گذاشتیم. می‌خواستیم خودمان را بگذاریم در معرض قضاوت و ببینیم چه می‌شود.
دلمان گله داشت كه صافش نمی‌كنیم؛ كه چشمه‌های زلال محبت را در آن نمی‌گشاییم تا مرداب‌های كینه را بشویند و ببرند و فضایش را بهاری كنند. می‌گفت آرزوی یك سر سوزن صداقت دارد.
عقلمان گله داشت كه زود به زود به سراغش نمی‌رویم؛ كه با دلمان آتشی‌اش نمی‌دهیم.
قرآنش گله داشت كه نمی‌خوانیمش؛ كه نمی‌دانیمش؛ كه نمی‌شناسیمش و نمی‌شناسانیمش!
غم‌انگیز بود، اما باید باور می‌كردیم. وحشتناك بود، اما باید می‌پذیرفتیم: از این همه زیبایی و نور و مهربانی كه به ما داده بود، «غرور»ی حاصلمان شده بود، «نماز»ی كه او نمی‌پسندید، «انفاق»ی كه او نمی‌پسندید، «احترام»ی كه او نمی‌پسندید، و... كه او نمی‌پسندید!
آری؛ درست بود. باید به ما می‌گفت: «آمنوا»! این ایمان كه ما داشتیم، درست مثل یك ساختمان كلنگی، باید فرو می‌ریخت، گودبرداری می‌شد، با روش‌های ضد زلزله از پی ساخته می‌شد، با مصالح مرغوب از كارخانه‌های استاندارد، یك بار دیگر چیده می‌شد و بالا می‌آمد.
باید به ما می‌گفت «آمنوا» و ما باید صبر می‌كردیم تا هر وقت دیدیم موقع گفتن «اشهد ان لا اله...» هیچ كلمه دیگری غیر از حروف زلال «الله» از عمق سرچشمه‌های جانمان بر لب جاری نمی‌شود؛ مال و مقام و خانواده و چه و چه از هر سوی ذهن و دلمان لبریز نمی‌شوند، حشره غرور از سر و كولمان بالا نمی‌رود، بگوییم بنده اوییم و صادقانه و عاشقانه، خنكای دلنشین ایمان ناب را بر كویر خشك جان‌های تشنه‌مان بچشانیم.

پی‌نوشتها :

1. حجرات، 14.
2. آل‌عمران، 92.
3. آل‌عمران، 93.
4. اسراء، 23.
5. حجرات، 17.
برگرفته از نور پرتال

|+| نوشته شده توسط ربيع در سه شنبه 9 فروردین1390  |
 چرا
بسم الله الرحمن الرحیم  

سلام دوستان گلم قصد اپ کردن نداشتم اما دیروز

داخل تاکسی یه مطلب که شاید بارها اونو شنیدیم منو

بر این داشت که سوالی که یک کودک ازمامانش

درحین گذر از کنار هیت امام حسین داشتیم و این

سوال این بود که مامان جان جرا ما برای امام حسین

سر وسینه میزنیم و بدنمون درد میگیره مگه ما چه بدی

به امام حسین کردیم که باید تنبیه بشیم و ایا امام

حسین راضی میشه از خودمون پرسیدم واقعا چرا خوب

چرا ما خودمونو با زنجیر و قمه بدنمونو خون الود میکنیم

از شما دوستان خواهش دارم به این چرای من و اون

کوچلو پاسخ بگید

|+| نوشته شده توسط ربيع در چهارشنبه 24 آذر1389  |
 داستان اسلام اوردن يك كشيش مصري

کشیش اعظم مصری " عزت اسحاق معوض " یکی از بزرگان دعوتگر اسلام شد.
او یکی از دعوتگران پایبند به دعوت مسیحیت بود و هیچ گاه آرام نمی نشست و همیشه در حال تبلیغ مسیحیت بود و از همه وسایل تبلیغی و تعلیمی – کتاب و نوار و ....- برای فراخوان مردم به مسیحیت استفاده می کرد و حاصل همه تلاشهای دعویش این بود به درجه کشیش اعظم نایل آمد . ولی پس از تفکر در آموزه های مسیحیت و شنیدن کلام خداوند و آهنگ قرآن ، درباره باورهای مسیحی اش گرفتار شک و تردید شد .
اینجا بود که سفر ایمانیش آغاز گشت، او از خود چنین می گوید: " در یک خانواده مسیحی ملتزم به دنیا آمدم، و 4 ساله بودم که با پاپ بزرگ ملاقات کردم، و در 8 سالگی یکی از دستیاران کشیش های کلیسا شدم، با توجه به مصری بودنم و قدرت و استعدادی که در قرائت کتاب مقدس داشتم از دیگران متمایز گشتم.
همه کارهای مقدماتی انجام گرفت تا در دانشکده "اکلیریکی" نام نویسی کنم تا در آینده کشیش سپس کشیش اعظم شوم.
ولی آن گاه که به سن جوانی رسیدم شاهد کارهای زشتی که بین دختران و پسران جوان کلیسا _ آن هم با اطلاع کشیشان _ اتفاق می افتاد بودم ، از درون از کلیسا متنفر شدم .
به دور و برم که نگاه می کردم زنانی بی حجاب را مشاهده می کردم که در کلیسا بی هیچ پروایی با مردان اختلاط می کنند. این در حالی بود که همگان بدون پاکیزگی به نماز می ایستادند و فقط آن چه را که کشیش می گفت بدون درک معانی طوطی وار تکرار می کردند.
هر چه بیشتر از مسیحیت خواندم، دانستم آن چه را که به عنوان "القداس الإلهي" در نماز تکرار می شد، هیچ دلیلی از کتاب مقدس برای درستی و صحت آن نبود، و در هر طایفه و بین طوایف مختلف اختلافات شدیدی در این باره وجود دارد. و همچنین یکی از این اختلافات شدید حول مسأله 3خدایی بود .
من خیلی ازنوشیدن مشروبات الکلی و دریافت کردن فتیر متبرک در آیین عشای ربانی از دست کشیش بزرگ که نماد خون مسیح و جسدش بود متنفر بودم ."
این کشیش بزرگ همچنان نسبت به خود احساس بیزاری می کرد تا این که به دین مبین اسلام مشرف شد و به یک دعوتگر اسلامی مبدل شد و امروزه او با نام " محمد أحمد الرفاعي " شناخته می شود .
او از مسلمان شدنش چنین می گوید: "در حالی که شک به درستی مسیحیت تمام وجودم را فرا گرفته بود، شکل و نظم و زیبایی مسلمانان درنمازشان و خشوع و آرامشی که بر آنان حاکم بود من را مجذوب خود کرده بود، این در حالی بود که من از اذکار و قرائت های نماز آن ها هیچ نمی فهمیدم، با توجه به این که من را به گونه ای تربیت کرده بودند که از مسلمانان متنفر باشم اما هر چه بیشتر قرآن خوانده می شد تمام وجودم بیشتر متوجه قرآن می شد و چیز غریبی را در درون احساس می کردم. من از روزه رمضان بسیار خوشم آمد و آن را از روزه روغنی که حتی نامش هم در کتاب مقدس نیامده بود بهتر می دانستم. خلاصه قبل از مسلمان شدنم ماه رمضان را روزه گرفتم. احساس می کردم مسیحیت دینی است که آن را آلوده کرده اند و کامل نیست ، 3 سال کامل را در سرگردانی و تردید سپری کردم، از کلیسا بریدم و شروع کردم به تحقیق درباره ادیان مختلف و مقارنه و موازنه بین آن ها. گفتگوهای من با مسلمانان نقش بسیاری در حرکت و رشد فکری من داشت. اما از خلال این گفتگوها دریافتم که حتی مسلمانان ناوارد هم به اندازه کافی دانش و فرهنگ اسلامی نشأت گرفته از قرآن و سنت را بلد هستند. این در حالی است که یک مسیحی که سن او کمتر از 35 سال است حق ندارد یکی از اسفار خاص کتاب مقدس را بخواند و اگر هم می خواهد بخواند باید ازدواج کرده باشد. "
او سکوتی می کند و چنین به حکایتش ادامه می دهد:" نقطه تحول من از اول ماه سبتامبر 1988، زمانی که برای اولین بار برای مناقشه و گفتگو نزد شیخم "رفاعي سرور" نشستم شروع شد و پس از ساعت ها مناقشه از او خواستم تا کلمه شهادتین را بر من بخواند و نماز را به من بیاموزد .
او از من خواست تا غسل کنم .
غسل کردم و شهادتین را بر زبان آوردم و اسلام آوردنم را نزد همگان آشکار کردم و نامم را به"محمد أحمد الرفاعي" تغییر دادم.
و صلیبی را که بر دستم خالکوبی کرده بودم با جراحی از بین بردم.
اولین آزمایشی که برایم آمد این بود که خانواده ام با من قطع رابطه کردند، و من را از حق خود و ارث محروم کردند. اما در مقابل خداوند به من برادرانی مسلمان و شغلی خوب عطا کرد که توانستم زندگی خوبی و خوشبختی داشته باشم . "
او از روی خوشبختی و آرامش نفس بلندی کشید و ادامه داد:" آن چه الان آرزوی آن را دارم این است که میوه مسلمانیم تنها شامل خودم نگردد ، بلکه بتوانم دیگران را نیز از آن بهره مند گردانم"
منبع: سایت الاتحاد العالمی لعلماء المسلمین _ به نقل از مدیر سایت


|+| نوشته شده توسط ربيع در سه شنبه 6 مهر1389  |
 
 
بالا